حسن حسن زاده آملى

99

هزار و يك كلمه (فارسى)

إعضال و حلّ : هرگاه كسى بخواهد انكار حركت جوهريّه را بنمايد و محذور استناد اعراض متغيّره را به طبيعت ثابت ، به حركت رفع كند ، و چنين گويد كه : نهايت حكم عقل اين بود كه لازم است متغيّر و متحرك معلول و مستند به علّت متغيّر باشد و زائد بر اين ، عقل حكمى و اقتضائى ندارد ، و ما مىتوانيم اين قاعده عقليه را رعايت و حفظ نموده از راه ديگر ، بدون اين كه ملتزم و قائل به حركت جوهريه در طبيعت بشويم . و بيان مشروح آن راه ديگر و طريق آخر اين است كه : متحرك به طرف هر مقصدى ، از ابتداى شروع به جنبش و حركت ، هرچه حركت كند در هر مرحله به مقصد نزديكتر مىشود ، و ليكن اين قرب و نزديكى به مقصد هم متغيّر و داراى مراتب متفاوت است . چنان كه بديهى است متحرك به مقصدى كه در آخر سه فرسخ است ، همين كه يك فرسخ طى مسافت نمود مقدار قرب به نقطه مقصود پيدا مىكند ، و بعد از قطع دو فرسخ از مسافت قرب او به مقصد زيادتر مىشود ؛ پس چون مراتب قرب متغير است طبيعت هم به كمك قرب مخصوص به حدّى مصدر آن حدّ مىشود ؛ و اين كه در آن حال مصدر حدّ بعد نمىشود براى اين است كه هنوز قرب به حدّ بعد ، كه جزء علت است ، فراهم نيست ؛ پس علّت تجدّد عرض ، مثل رنگ و طعم ، تجدّد و تغيّر جوهر طبيعت نيست ، بلكه علّت تجدّد و تعاقب درجات عرض ، تجدّد و تفاوت و تعاقب مراتب قرب به مقصد متحرك است . و تا اين احتمال باقى است اثبات حركت جوهريه را به برهان مذكور نتوان نمود ، و برهان ناتمام خواهد بود . جواب از اين شبهه موقوف است بر تمهيد مقدمه‌اى دقيق كه در موارد بسيارى از مباحث علم الهى نافع [ است ] و به كار برده شده است . لهذا گوييم : علّت ، كه سبب وجود معلول است ، بر دو قسم است : اول علّت فاعليه كه [ آن را ] علّت موجده هم گويند . و تفسير آن اين است كه هر موجودى كه ترشّح از موجود ديگر نمود به منزله سايه و پرتو او شد ، موجود